گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني ؟
آنچنان محو كه يك دم مژه بر هم نزني ؟
مژه برهم نزنم تا كه زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني!!!
گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني ؟
آنچنان محو كه يك دم مژه بر هم نزني ؟
مژه برهم نزنم تا كه زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني!!!
خواهر زاده : آره خاله جان، دیگه مجبورم!
خاله : یعنی واسه همیشه میمونی اونجا؟
خواهر زاده : آره دیگه خاله جان، شرایط الانم اینجوری میطلبه!
خاله : به سلامت عزیزم! ولی اونجا دیگه خاله نداریا!؟!
خواهر زاده : در عوض اونجا سه تا سگ دارم!!!
متنفرم از اینکه ببالیم به داد کشیدن و فریاد زدن خود به جای همراه و تکیه گاه بودن!
دیشب اتفاقی افتاد که از مرد بودن خودم احساس تنفر کردم!!!
من باور دارم
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى
که حتى آنها را نمىشناسيم تغيير يابد.
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من
همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست
همون جايی که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیر و می خواست
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولي خیلی بزرگتر نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم می شدم نه یه کبوتر
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من
نگو بزرگ شدم نگو که تلخه نگو گریه دیگه به من نمی یاد
بیا منو ببر نوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه ميخواد
تو این بستر پاییزی مدفون که هر چی نفس سبزه بریده
نميدونه کسی چه سخت موندن مثل برگ روی شاخه ی تکيده
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من
ببین شکوفه ی دل بستگی هام چه قدر آسون تو ذهن باد میمیره
کجاست آن دست نورانی و معجز ؟ بگو بیاد و دستمو بگیره
کجاست مریم ناجی مریم پاک
چرا به ياد این شکسته تن نیست
تو رگبار هراس و بی پناهی چرا دامن سبزش چتر من نیست
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من
![]()
همیشه یادمه از وقتی که وارد مدرسه شدم دوست داشتم که تو کلاس و حتی مدرسه از نظر درسی نفر اول باشم. و این جریان به یک عادت تبدیل شده بود. تحمل اینکه کسی بخواد نمره بالاتر از من رو بگیره نداشتم و برای شاگرد اول شدن به شدت تلاش میکردم و حتی از تفریحات مربوط به سن خودمم میگذشتم. یه جورایی به من میگفتن بچه مثبت! این حس تا آخرهای دبیرستان کما بیش با من بود تا اینکه بعد از قبول نشدن در کنکور و یک سری مشکلات و رفتن به خدمت و شاغل شدن این حس در من متوقف شد. حتی وارد شدن من به دانشگاه پیام نور در سالهای اخیر (به علت اینکه کمتر سری به کلاسها میزنم و با غیرحضوری حال میکنم!) تاثیری نداشت و بیشتر به فکر پاس شدن درس و ترم بودم تا این حس! اما مدتی است که پس از تصمیم بر گذراندن یک سری دوره های تخصصی مربوط به رشته خودم به طور خصوصی و شروع دوره های زبان خود به خود احساس میکنم که آن حس دوباره برگشته و این نفر اول شدن و به قول ماها Top Student بودن درونم فعال شده. این حس بعضی وقتها آزارم داده و همین هفته پیش برای یک آزمون به شدت مطالعه و هر منبع و سوالی که بود زیر و رو کرده بودم. و بعد از آزمون به خاطر اشتباه کردن در یک سوال حال و حوصله هیچ کاری را نداشتم. حال مانده ام که بازگشت این حس خوب است یا بد؟ ضررش بیشتر است یا سودش؟ این حس زیاده خواهی است یا حالتی طبیعی است؟
پی نوشت :
1- در مطلب قبل افکار یک آدم خسته و بریده از معنویت را مرور کردم و اینکه چرا جانشین خدا بودن در زمین برای انسان خطرناک است!
2- تعریف نباشد اما این حس در هفته پیش به دو Top Student شدن ختم شد! ![]()
3- مطلب بالا و تراوش آن بی ربط به حال و هوای مهر و مدرسه و کتاب نبود!
4-دیروز به دریاچه اوان رفتم ولی آنگونه که تعریف میکنند نبود و توصیه میکنم که اگر این همه راه برای دیدن آب میروید، پیمودن و حتی معطل شدن در ترافیک جاده چالوس خیلی بهتر از جاده مزخرف و پر پیچ و خم و ماشین داغون کن الموت است! (قابل توجه خانم ملیحه رجایی معروف به مارکوپلویی که میشناسم!
)
5- پیچاندن کلاس زبان و رفتن به الموت به شدت من را در معرض خطر تحریم همه جانبه همراه قرار داد!
6- طبق بند 5 از همراه محترم تقاضا دارم که این بار هم به خاطر گل روی دوستانی که اینجا سر می زنند من را زودتر از تحریم خارج کند!![]()
تمام این نوشته هایی که در زیر می بینید در یک شب و در یک حالت خیلی خاص تراوش کرده!!!
۱- بعضی از آدمها رو باید کشت، چون دیگران رو فاسد می کنند!
۲- باید یک سری کوره های آدم سوزی درست کرد و یک نسل جدید بوجود آورد!
۳- در جواب بعضی از آدمهای مقدس مآب باید از گلوله شات گان استفاده کرد!
۴- استفاده از اره برقی در صورت برخورد یا یک آدم خائن مجاز است!
۵- بعضی از آدمها رو باید ناقص کرد که تا لحظه مرگ عذاب بکشند!
۶- در برابر سیاستمداران بدون تخصص حراف باید از چاقوی اره ای استفاده کرد!
۷- خودکشی تنهایی زیاد به چشم نمیاد، بلکه باید کاری کنی تا در یک جمعی که نارنجک گذاشتی به آرزوی مرگ برسی!
۸- و در این بین فقط باید مواظب آدمهای بیگناه باشی که به اشتباه در تبصره های بالا کشته نشوند!!!
آخ كه چقدر دلم تنگ نوشتن است. نوشتن از چیزهایی كه می بینم
نوشتن از چیزهایی كه دوست دارم و نوشتن از چیزهایی كه در دل دارم
نوشتن از عقل و عشق
نوشتن از دوست داشتن و مهر ورزیدن
نوشتن از بنده و بندگی،
بنده حق بودن و شاد بودن و امیدوار بودن ........
ولی چرا نمی توانم ......!!!
همونی که نام خداست
چقدر وبلاگ چقدر حرف چقدر بازی؟
دیگه حالم بهم میخوره...چقدر آدمهای این دوره زمونه حرف میزنن... ته همشو هم که بینی تنهان... تنها
قدیما اینقدر حرف نبود عمل بود. واسه همین همه چی زیباتر وحقیقی بود
قدیما یکی میگفت دوست دارم تاآخرش بود اما الان چی ۱۰۰۰ نفر میگن و خر تو خرمیشه نمیفهمی کی بالاخره دوست داره
آدما واسه همه چی بهونه دارن. گاهی فکرمیکنم آدما به خرا علاقه دارن که اینقدر اعمالی شبیهش رو انجام میدن
من امشب رسما بیزاری خودمو از عوالم تخیلی و غیرواقعی اعلام میدارم.
رسما از جامعه انسانی ناامیدم و به دنبال هیچ انسانی نیستم...
من امشب رسما آب پاکی بر دستان دوستان عزیز ریحته اعلام میدارم که خیلی حرف میزنن...
چه خبره؟ یه ماه عمل کن بعد بیا ۱۱ ماه تعریف کن
چه خبره؟
اینقدر اومدین نت. چت کردین وبلاگ زدین سایت زدین که آدمهای اطرافتونو نمیبینین
پولم که نمیدن واسه این کارا
دست برداربن یه ماه سکوت کنین شابد بهتر از حرفاتون شنیدین
برو امشب حالم خوش نیس یه چیزی میگمتا....
پی نوشت :
۱- هدف از این سرقت ادبی، شاید همکلامی و همفکری و همدردی با نویسنده باشد!
۲- در ضمن عید فطر هم مبارک!
زین عمر دو روزه کس نبینی
هرگز به مراد خویش پیروز
دیروز همه امید فردا
فردا همه آرزوی دیروز
در یکی از شبهایی که بی خوابی به سرم زده بود دست به دامن رسانه ملی برده و سعی داشتم به جای شمارش گوسفند تا خسته شدن چشمانم جهت خواب، سوتی یک برنامه پخش شده در آن ساعت را بگیرم. و شانس یار بود و رسانه ملی در حال پخش یک فیلم بود که از ساخته های خودش بود. بماند که فیلم چه بود و چه محتوایی داشت و به جای لذت بردن از آن بدتر کفر آدم سرازیر می شد. در یکی از صحنه های فیلم شخصیت قهرمان فیلم که از دست گروگانگیرها فرار کرده بود دنبال تلفن میگشت تا با همکاران پلیسش تماس بگیرد. به محض اینکه از روی دیوار فرار کرد، پشت دیوار یک باجه تلفن بود!!!. آن هم در یک محوطه بزرگ که مقداری از آن بایر بود و مقداری هم درختکاری که محل رفت و آمد هیچ بنی بشری نبود. این نمونه ای از آن شاهکارهای موجود بود. سوالی که برایم پیش آمد این بود که هدف از ساختن این مجموعه ها چیست؟!؟ اینکه چرا سازندگان این برنامه ها مخاطب را ساده میاندیشند؟!؟ اینکه صرف بر سرگرمی بودن این برنامه ها، آیا از هر صحنه ای باید جهت فیصله دادن به سر و ته برنامه استفاده کرد؟!؟ فکر میکنم که مخاطبهای ما هم ساده اندیش شدند و این را می توان از نظر سنجی هایی که در مورد یک مجموعه بی سر و ته بعضی وفتها منتشر می شود فهمید. با اینکه برای انتخاب هر کسی در مورد آنچه می بیند و گوش می کند احترام قائلم، ولی حس میکنم این شیوه به ساده اندیشی ختم می شود. و معتقدم بین سینمایی که شما در آن انتخاب و هزینه میکنید تا رسانه ملی که هزینه آن از ما گرفته شده و فقط در حد تعویض کانال و خاموش کردن آن انتخاب داریم! باید فرقهایی باشد. ساده اندیشی بیماری جدیدی است که جامعه امروز ما دچار آن شده و شاید مانند اسمش چیز ساده ای باشد اما کم خطری ندارد!!!.
پی نوشت :
۱- قصد توهین ندارم، اما در تیتراژ آخر این مجموعه اسم یکی از عوامل سازنده آن آب پرور بود!
۲- شنیده ام که می گویند که اشاره کردن زیاد به ضعفهای یک چیز باعث سیاه نمایی می شود،اما آیا گوش زد نکردن آن باعث فساد نمی شود؟!؟
۳- مانده ام در دو راهی شارژ اینترنت خانگی و قطع آن!
۴- با اینکه ماه رمضان را دوست دارم ولی احساس میکنم هر چقدر بزرگتر می شوم حال و هوا و لذت دوران بچگی را در این ماه ندارم!
۵- در مطلب قیل یک نکته جا ماند و اینکه هر کسی هر عقیده ای دارد حتی اگر بد باشد اگر به آن پایبند باشد خوب است، ولی به شرط اینکه خود را بهتر از دیگران نداند!
۶- این وبلاگ My Pc Experiments همچنان در محاق مانده است!
ما چه بخواهیم و چه نخواهیم ماه رمضان زندگی رو برای همه ما تغییر میده. حتی فضای جامعه هم تحت تاثیر این ماه قرار می گیره. از جنبه های معنویش که بگذریم، از روشن شدن چراغهای خانه ها در سحر و جنب و جوش اهالی خانه تا پهن شدن بساط حلیم و آش در جلوی بسیاری از مغازه ها و تعطیل شدن شهر در زمان افطاری از اون نشانه هاست. حال شاید بگوییم در طول سال خوردیم و زدیم و گرفتیم حال میخواهیم در این یک ماه پارسا و زاهد شویم؟!؟ معتقدم هیچکس از راز خدا و بنده اش خبر ندارند. هیچکس از رحمت خدا و حکمتش اگاهی ندارد. خیلی وقتها ما فکر می کنیم که کوچکترین خیرخواهی ما به چشم نمیآید اما بدون اینکه بفهمیم در جایی به کمکمان میآید. حال که خدا خودش این ماه را ماه مهمانی و سفره ای پهن از الطاف و نعمتهای خود قرار داده ما چرا حسادت می کنیم؟!؟ او می داند و رفتار و عمل بنده خویش. اوست که می داند اگر بنده ای حرکتی می کند هدفش چیست. اوست که بخشنده و رحیم است. اوست که در صورت ناشکری بنده هم روزیش را قطع نمی کند. اوست که آنقدر بنده اش برایش عزیز است که آنقدر برای او نشانه می فرستد تا راهش را پیدا کند. ما را چه به دخالت در رابطه بنده و پروردگارش. همیشه به این جمله و حدیث اعتقاد داشتم که هیچوقت در نگاه خود بنده ای را خوار نکنیم که شاید در نزد خدا بسیار عزیز باشد، در صورتی که در چشم بندگانش اینگونه نیست. این ماه بوده و هست و خواهد بود. تکرارش نه دلیل کهنگی و از سر عادت بلکه فرصتی است برای بازگشت و جبران. و چه مهمانی بهتر از آن که خدا میزبانش باشد حتی اگر شده به بستن دهان بر روی آب و غذا. حال که پروردگار این اطاعت بنده را می بیند شاید لطفش شامل حال بنده شود. پس چه ضرری است که ما هم بر سر این سفره بشینیم؟!؟ آیا سودی ندارد؟!؟
پی نوشت :
۱- من و رستاخیز کائنات دوست هستیم و سالیان سال است که با همیم و کل کل کردن با هم، نوعی تفریح و عادت نیکوست برای ما که ترک عادتش نتوان!
۲- برای همه کسانی که اینجا می آیند و همیشه لطف دارند، در این ماه عزیز از خدای بی همتا برایشان آرامش و سلامت و خیر و برکت و تفکر و تامل و گذشت و سعه صدر و قلبی آکنده از مهر خواهانم!
۳- خواستن توانستن است اگر جوینده با اراده باشی!
۴- اگر دیر دیر به روز کردم بی ارتباط با جمع شدن بساط نت خانگیم نیست!
همیشه ما ایرانیها ادعا میکنیم که دارای فرهنگ غنی و پر باری هستیم و یکی از بحرانهای جامعه های غربی را بداخلاقی می دانیم و اینکه درگیر آن هستند. اما این روزها به راحتی می توان در خیلی از زوایای جامعه این بداخلاقی را دید. از مکالمات و گفتگوهای روزانه آدمها و در حال حاضر هم که فضای فعلی رسانه ملی و مطبوعات و سایتها و وبلاگها (که بعد از انتخابات توهین به اشخاص به هر نحو هم بدعت گذاری شد). معتقدم که ما همیشه گول آن گذشته تاریخی خود و ان فرهنگ غنی سالیان دور را خوردیم و همیشه به ان بالیده ایم. شاعران و نویسندگان گذشته در نظم و نثرهای خود از انواع ظرافتهای زبان فارسی استفاده میکردند تا این فرهنگ را غنی کنند. به طور مثال میگفتند که اگر دستم به دامنت رسد، دهانت را می بویم. حال ما هم می گوییم اگر دستم به شلوارت برسد، دهنت را سرویس میکنم!!!. این روزها بر ما چه میگذرد که اگر در جواب یک بی ادبی و ناسزا سکوت کنیم به بی عرضگی متهم میشویم؟!؟ خیلیها دوست دارند که آنقدر فرهنگنامهی فحش هایشان کامل باشد که در یک مجادله لفظی کم نیارند!!!. آیا باید بنشینیم و بگوییم که ما دارای بهترین مردمان هستیم که ادبیات غنی دارند؟!؟ اینکه در دنیای غرب بداخلاقی بیداد می کند و به خود ببالیم؟!؟ اینکه بدون هیچ اعتقادی انواع لقبها و تهمت ها را به هم روا داریم و دم از افشاگری بزنیم؟!؟ معتقدم این روزها جامعه ما بیش از هر چیز به بازبینی فرهنگ خود نیاز دارد. همه چیز ما از اقتصاد و سیاست و روابط اجتماعی ما دچار بداخلاقی شده است. این بداخلاقی ما را نابود خواهد کرد و دیگر نیازی نیست که تهاجم فرهنگی را بهانه کنیم!!!
پی نوشت بی ربط :
۱- این روزها نوشتن برایم سخت شده است!
۲- بد و بیراه های دهن دریده!!! یک خانم محجبه در مترو، من را به تئوری ظاهر معقول و ذهن بیمار سوق داد!
۳- باید سعی کنم عیب گرفتن از دیگران من را به نادیده گرفتن عیبهای خودم نکشد!
۴- دوباره رمضان و سحری و افطاری و صدای ربنا و اذان و به قول دوستم سفره های رنگین به یاد فقرا !
۵- فکر میکنم که نابرده رنج گنج میسر نمی شود و کرم و پروانه مکمل مضمون همند!