دلتنگی!!!
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
سلام!!!
چند روزی که از همراهی که همراهم بی خبرم و حتی نمی دونم این مطلبی که پایین نوشته در چه موردیه.البته این دوری خودخواسته و با نظر موافق جفتمون بوده.خواستیم یه مدت تنها باشیم و بهتر فکر کنیم و حتی مزه بی خبری رو هم بچشیم. اما من به یه چیزی رسیدم و اون با ارزشه برام. اینکه هر وقت یک تصمیمی می گیری نباید توش شک راه بدی. باید تصمیمی که گرفتی بهش عمل کنی حتی اگر اشتباه باشه.فقط قبلش یه مقدار منطق و عقل رو بذار جای دل و احساست.همیشه بدون اگر یک کاری رو انجام بدی دیگه انجامش دادی.اما اگر انجام ندی بازم یک فرصت و وقت داری که اون رو انجام بدی.
امیدوارم که هیچ اتفاقی نیفته براتون مگر اینکه به نفعتون باشه و زندگیتونو رو عوض و بهتر کنه حتی اگر اوایلش سختی باشه و زیاد خوشایند نباشه!!!
با اجازه و یا علی!!!
خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم. یه مدت که امتحانام بود بعدشم که افتادیم به اسباب کشی. آخه محل کارمون تغییر کرده اومدیم یه جای دیگه. چند وقتم که اینترنت نداشتیم. تا بیایم جا بیفتیم خیلی طول کشید. در هر صورت عذرخواهی منو بپذیرید. امروز قراره که یه جلسه ای تشکیل بشه و تو او جلسه یه چیزایی مطرح بشه و در آخر یه نظری بدن که مربوط به من می شه. تو رو خدا دعا کنین که کارم درست بشه
. دعا کنین که نظرشون مثبت باشه تا منم از این بلاتکلیفی دربیام
. انشاءالله که هیچ وقت واسه هیچ کدومتون از این جلسات تشکیل ندن مگر اینکه در جهت پیشرفتتون باشه.
موفق باشید و یا علی!!![]()
![]()
سلام و بدون شرح!!!
هر جایی که کاری جور نشد یا چیزی دلت خواست و بهش نرسیدی میشه گفت که به صلاح نبوده یا قسمت یه چیز دیگه است ولی نمی شه به این فکر کرد که خودتم زیاد تلاش نکردی یا اینکه شک و تردید داشتی و منتظر بودی که همه چی خودش جور بشه!!!!!!!!!!!!!
امیدوارم که هر جا دچار این مشکل شدید برید دنبال قسمت و صلاحتون!!!
سلام و بدون مقدمه اومدم که بگم عصرای جمعه که میشه دلم میگیره و از یک طرفم دلم میخواست این نوشته رو اینجا بنویسم و تقدیم کنم به عزیزترین همراهم!!!
اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست تنهاییت کوتاه باشد و پس از تنهاییت نفرت از کسی نیابی!!!
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ....... اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشیاز جمله دوستان بد و ناپایدار ...... برخی نادوست و برخی دوستدار ......... که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی .......نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ......... تا که زیاد به خود غره نشوی!!!
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی نه خیلی ضروری ....... تا در لحظات سختوقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگاه دارد!!!
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند ...... چون این کار ساده ای است بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند ....... و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی!!!
و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی ....... و اگر رسیده ای به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی ........ چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد!!!
امیدوارم سگی را نوازش کنی و به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد ....... چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت .... به رایگان!!!
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ........ هر چند خرده بوده باشد ........ و با روییدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد!!!
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی ....... و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی : " این مال من است " . فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!!!
و در پایان امیدوارم همراه خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو آغاز کنید!!!
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ............. !!!
با اجازه و یا علی!!!![]()
![]()
![]()
سلام و امیدوارم که ببخشید که به جای نوشتن دارم فعلا حرفهای دیگران رو اینجا میارم!!!
مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت
هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.
دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.
هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.
پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايقهاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........
در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح داد و مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.
روزها وهفته ها گذشت.........................
يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند.
پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت و مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود.
پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد. مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟
.پرستار پاسخ داد: او چگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند.
موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.
اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که پول قادر به خريد آن ها نيست.
با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز!!!
با پول ميتواني خانه اي مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز!!!
با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز!!!
با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز!!!
و با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز!!!
فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت.
با اجازه و یا علی!!!![]()
![]()
![]()